خاطره ای به تلخی قند
مهر ماه 91/92بعد از گرفتن ابلاغ از معاون آموزش ابتدایی که من خیلی به عنوان یک مدیر مستقل قبولش نداشتم و بعد از کلی جر وبحث وقول وقرارایی ابلاغم را برای یکی از مدارس حومه ی شهر زدند.این نکته را بگویم وآن اینکه قصد کار کردن رو نداشتم چون از مدیریت حاکم بر آموزش وپرورش بدم می آمد واین احساس رو میکردم که آنها هم بدشون میاد که شاید اینطور نباشه تا اینکه یکی از مدرسین آموزش ضمن خدمت پایه ی دوم حرفی زد وبه احترام حرف او قرار را بر کار وتلاش گذاشتم هر چند شاید معلم آموزشی موفق باشم ولی معلم منظمی نیستم .
وارد دبستان شدم وتعداد 30 دانش آموزدر سه پایه و وارد کلاس شدم و کارم را مشروط آغاز کردم به شرط اینکه یه معلم اضافه کنند که همینطور هم شد .بلاخره دو پایه ی مورد علاقه ام دوم وپنجم را انتخاب کردم وبعد ازدوهفته ای کار والفبای فارسی با کلاس دوم از دانش آموزان خواستم تا کتاب فارسی خود را دربیاورند البته ساعت قبلش برای شروع قرآن کار کردم .
صفحه ی اول کتاب فارسی دوم ابتدایی حاوی مشخصاتی از قبیل نام وشهرت دانش آموز ونام پدر ونام دبستان و...بود داشتم دانش آموزان را برای چگونه نوشتن راهنمایی میکردم .به مشخصات پدر که رسیدم دیدم زرنگترین دانش آموز کلاس که نقی نام داشت مدادش رادردهانش گذاشته وبغض گلویش راگرفته وبه من نگاه می کندبه خیال خودم نقی تندنوشته ومنتظرادامه است ازدانش آموزان پرسیدم همه نام پدر رانوشتیدونگاه غم آلودنقی همچنان ادامه داشت بالای سرش رفتم وگفتم نقی چرانام پدرت راننوشتی البته برروی اوهم دادکشیدم ونگاه نقی همچنان ادامه داشت ونمی نوشت .بغض گلویش را حسابی گرفته بود ومن اصرا به نوشتن نام پدر میکردم .یکباره بغضش ترکید وگفت آقا من کوچک بودم که مادرم از پدرم جداشد وهرگز او را ندیدم پس من پدر ندارم و من بهرامی که دلم از سنگ بود نیز طاقت نیاوردم وایشان را همراهی کردم و...
از آن به بعد همیشه هوای نقی را بیشتر از بقیه داشتم ضمن اینکه خودش دانش آموز مودب وزرنگی بود و این را خوب فهمیده بود
وشاید این تلخترین خاطره ی آموزشی من بود .............
خدایا بر ما ببخش ومارا به راه راست هدایت کن .
از دیار آریوبرزنم ،از دیار شیرمردان پد خندقم ،بهرامم،نیاکانم پارسا را برای فامیلم انتخاب کردند کاش میبودم ولی نمیتوانم .معلمم وافتخار میکنم ولی ایکاش سیاسیون کاری به معلمان وفرهنگیان نداشتند .